
به گذران در شهر و خانه ی جدید کم کَمَک خو می گیرم. آن حس غربت و دلتنگی روزهای اول کمرنگ می شود و جای خود را می دهد به انگیزه های نو، دویدن ها، برنامه ها و طرح هایی که یکی یکی در نوبت اجرا شدنند. فاصله ها برایم مفهومی نو پیدا کرده اند، دیگر خیابان های ناآشنا بیقرارم نمی کند، می دانم پایم را کجا می گذارم و دلم قرص است که خدای مهربان محافظ و مراقب همیشگی من است. روزهای بیقراری و پژمردگی، چهره انگار یک شبه پیر می شود، روزهای آرام و قرار و سبکبالی، نشاط گم شده را به تمام سلول های تن برمی گرداند. من پ...
ادامه مطلب