مناظر دلخواه

متن مرتبط با «غریبی در غربت» در سایت مناظر دلخواه نوشته شده است

برادرم، برادرِ آفتابu200cسوختهu200cام

  • نیلوبلاگ

    از زندان برگشته بود، لبهاش میخندید و دستهاش میلرزید. گفت که با پاهای خیس، روی زمینِ زمستان، لبِ کارون خوانده است و بازجوها رقصیدهاند. سیگارَش را آنطرفی فوت میکرد که توی صورت من نباشد. به هم گفت...

    ادامه مطلب
  • ای گمشده در رؤیا

  • نیلوبلاگ

    قلبم کمی مریض شده، ولی حالم خوب است. رفتن از شهری که در آن بزرگ شدهام، خیلی جدّی دارد اتّفاق میافتد. باران امسال زودتر باریدن گرفته تا خواستنیترین قابِ شهرم را به آخرین تصویرهایم برچسب کند. به خاکِ کودکیام قول دادهام، که اگر برگشتنی باشد، شاد و لبریز از خوشخبری باشد. قول دادهام خستگیها و دلتنگیهایم را به باد بسپارم و پُر از نشانههای خوب باشم، در وعدههای دیدارهای زود....

    ادامه مطلب
  • در اشکوب میانی

  • نیلوبلاگ

    نوجوان که بودم، پدرم همیشه میگفت: «مسیر وسطی رو انتخاب کن، و به روایت مذهبی خودش ـخیرُالامور أوسطهاـ» را تکرار میکرد. امّا زود یادش میافتاد گوشم را بپیچانَد که «بچّه! میانهروی حواسِ جمع میخوادا! مثل لب پشت بوم راه رفتنه، از این وَر و اونوَرش نیفتی!». بعد عزیزم خودَش از آن وَرِ نصیحت کردن چنان میافتاد که همیشه آدم را در یک سمتی نگه میداشت. خاطرههای خوبی نمیساخت از آن کارها. ولی هیچ گاه مِهرش از دلم نمیرَود و کم نمیشود. من فکر میکنم صبر خدا را برآیندِ نیّتهای بندههایش زیاد کرده، چون خودم هم نمیتوا...

    ادامه مطلب
  • ششمین مادرانه

  • نیلوبلاگ

    شیدای قشنگم، هنوز غصه میخورم که بین وسایلت جامدادی از قلم افتاد. دلبستگیِ معصومِ من، خوب است که تو را ندیدهام. دل بستنی که برای ماندن و همیشه داشتن نباشد، ظالمانه ترین روتینِ دنیاست. هرچقدر بخواهمت و دوستت بدارم، از آن من نبودهای و نخواهی شد. دیدن...

    ادامه مطلب
  • تذکر و درس و خاطره

  • نیلوبلاگ

    خانوادهام از یک مراسم سوگواری سنگین برگشتند و در میان بستگان، مردی را از دست دادیم بی صدا، بی آزار، کم حرف و شریف. کسی که مدتها بود با زندگی مراوده ای نداشت، سیگار پشت سیگار، جانش را دود کرد و رفت در حالیکه همسری عاشق داشت و فرزندانی سربلند و یک عمر زندگی سلامت و خاطرات خوب... شاید اگر انسان شادت...

    ادامه مطلب
  • درسهای مدام

  • نیلوبلاگ

    یادآوری:به چشم هایم، به دستهایم، به گام هایم و به قلبم، لیاقت بده، مَحْیایم کن، ژرف و پربرکتم کن، لبریز و زایای لبخند، حمایت و دلگرمی، برای همه ی آنهایی که سر راهم قرار می دهی. اندوخته ی عشق و احترام زیادی که به من بخشیده ای، به پیشگاه خودت می آورم، بیاموز افشاندنش را، متبرکش کن و برویانش، هزار هزار مزرعه ی سبز را... ...

    ادامه مطلب
  • درس سحر

  • نیلوبلاگ

    آرامِ بی دلیلِ با دلیلَم... و مثل بیشترِ وقتها شکرگزارت. xa0هنوز مراقبم باشی.xa0 نفس های عمیییقم ببخش، خواب آرام و بیداریِ به اندازه، مهربانم آمین. ...

    ادامه مطلب
  • آتشی را که در آن زیسته ای، سرد مکن...

  • نیلوبلاگ

    حال دلم را خوب کن، مهربانم، دست و دلم را بیشتر نگه دار، مهربانم. از جلوی چشمم هیچ جا نرو، نگذار چشم هایم به جایی بروند، سخت آسیب پذیرم... خدای مراقب...

    ادامه مطلب
  • درنگ

  • نیلوبلاگ

    هر روز، به خیلی چیزها فکر می کنیم. تصمیم های زیادی می گیریم. احتمالا، قضاوتِ ناخودآگاهِ درباره ی خویشتنمان، این است که جدی هستیم، تصمیم هایمان جدی هستند، کارهایمان جدی هستند. ولی شاید اگر خوب ببینیم، جدی نبوده اند آنقدرها، وگرنه سهل انگاری نداشتیم. همه ی ما، خیلی وقتها... ما به کوتاهیِ زندگی، هیچوقت...

    ادامه مطلب
  • قطره چکانی در لن ترانی

  • نیلوبلاگ

    از سقف این خلوت آرام، آسان نیست به کوچه زدن. ساده نگاه نمیکنم، هر بار برای هر کلمه، هر حرف، به چیزی بیشتر از آن فکر میکنم. پس از سقف این خلوت آرام آسان نیست، وقتی کلماتم پر میشکند به سوی کوچه... که آوردنده است، بَرَنده است، دل مرا، زمان مرا، سپردههایم را... آسان نیست که آشوب انداخته شود به این آ...

    ادامه مطلب
  • در مقام صبر و رضا

  • نیلوبلاگ

    نفس می کشم هنوز و به زیستن، ادای احترام می کنم، هر روز. با نفس های عمیق، با فکر و سکوت و آرامش، که میهمانی زودرنج است و نازش خریدار دارد.xa0 خدایا، سپاسگزارم. تازه ترین مشق، بعد از ماراتُنِ نفس گیر امتحانات و نمرات خستگی دَرکُن....

    ادامه مطلب
  • شطحیات پسا مدرن

  • نیلوبلاگ

    از تپه ی آهنی، که با یک عالمه درخت دوست بود و خانه ی ما بود، قورباغه ی کوچکش را بالا برد، پیش مجسمه ی گُلی گُلیِ لاک پشت، که یکی کاشته بودش آن بالا، باغبانی شاید. منتظر شد که مرا ببیند و به من بسپاردش، تپه ی آهنیِ تیره رنگ، ایوان های دلبازی داشت و خانه ی ما بود. غورباقه ی خیلی ریز، که مرا به تعجب وا میداشت، که فکر کنم چطور می تواند پرنده ی شیرینِ کسی بشود، زود به من عادت کرد. زود فهمیدم که جثه ی ریزه میزه ی قورباغه ای اش، مانع قابل اعتنایی نیست و او می تواند از هر پرنده ای دوست داشتنی تر بشود. ق...

    ادامه مطلب
  • غریب

  • نیلوبلاگ

    خو گرفتن به رایحه های نامأنوس، به سبک های نشناخته ای که غذا، هوا و فصل، خود را نشانت می دهند، خو گرفتن به نشانی تازه، به هرچه که بی مقاومت، تغییرت می دهد، در مختصاتِ حساب نشده ای از زمان، می گویدت سلام، دلتنگِ پلاکِ نخل... سلام گرمیِ گم شده ی جنوب در استخوان هایت، سلام ساعت آفتابیِ داغِ بی بلا... سلام لبخندِ دنباله دارِ اندوه های نارنجی... تو کجا، اینجا کجا؟! کِی باشد دوباره که توی همه ی اینها گم شده باشی، قاطی ِِ چندهزار آدمک خندان ِِ سایه پوشِ دیگر، که کسی اینطور با سلام، غریب کُشَت نکند... تو...

    ادامه مطلب