قرنطینه ی بنفش دنیای من

خرید بک لینک

خوشحالی، یک چیزت اما هنوز به خوشحال ها نبرده؛ نمی شود فکر نکنی.

هنوز گوشه های فکر خیلی ها، نقاطی کبود هست. هنوز، خاطرت گاهی، می رود سمت گپ های بزرگِ حافظه هایی، سمت خالی شدنِ یکباره ی یکی بود یکی نبودِ ذهنی که قشنگ و سالم بود، اما ویروسی شد انگار... که خودش جذامِ خودش شد و خودش را خورد. تأثیرِ بیرونی اش، آب رفتن دست های تو بود که هرچه بیشتر می خواست، کمتر توانست خالی شده ها را، فرو رفته ها را بگیرد و برگرداند. دو تا دایره ی در هم، که روز به روز، محدوده ی مشترکمان کوچکتر شد و آب تر رفت و دورتر شدیم، حالا که کجاست اصلاً...

خوشحال های شش دانگ، یک اصل نانوشته ی مهم دارند؛ بنفش ها را مثل ویروس می بینند و از آنها فرار می کنند. هیچ چیز، حتی گوشه خاطرشان را به آنها نمی دهند. بنفش را ولی به جمجمه ی من بخیه زده اند. مثل یک منطقه در شهر که دورش حصار باشد، ولی باشد.

توی قرنطینه ی بنفش من، خیلی ها هستند که شاید نتوانند بیرون بیایند، ولی صدایشان را هنوز می شنوم، و هنوز به خواب های من، لنگه کفش های کهنه پرت می کنند.

برای همین، خوشحالی برای من همیشه، هیبتی ست معلول، یک قهرمان پارالمپیک است، که لابد معلوم است چه احساسی به او دارم.

مناظر دلخواه...

ما را در سایت مناظر دلخواه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 164 تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 8:20

صفحه بندی