خودم را وقتی که کینه جو میشوم دوست ندارم، تنها وجهیست از وجودم که مهارش به ناممکن نزدیک است. در واقع آنقدر قبلش گذشتهام و بخشیده ام که پیمانه سرآمده و شکل زشتی از متوقع بودنِ زیاد، درونم متبلور شده... این وقتها، تاوان سنگینِ اطرافیان، تلافیهای منتظره نیست، سیالهای تلخِ روندهایست که مثل سمّ، از جسم و جانم، از نگاه و زبان دهان و زبان بدنم، آنقدر به جانشان بریزد که طاقتشان طاق شود... جوری که بعد از سر عقل آمدن، به شدّت دلم برایشان بسوزد و از خودم بیزار شوم.
این آدمی که هنوز بخشندگی را بلد نیست دوست ندارم، باید بیفتم به جانش، باید آدم باشد، دریا باشد، آب باشد، هوا باشد.
ما را در سایت مناظر دلخواه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 152