سلفتراپی... بخش چهارم

خرید بک لینک

امروز خوب بیدار شدم اما الان خوب نیستم. برای روند تحقیقم مجموعه مصاحبههایی انجام میدهم. با هماهنگی قبلی به گزینههای مورد نظر زنگ میزنم و مصاحبه را تلفنی انجام میدهم و ضبط میکنم. امروز یک مورد بدقولی دیدم که قسمت غیرقابل تحملّش بیمسئولیتی و لاابالیگری درمورد وقت دیگران بود. به اقتضای زندگی امروز میتوانی بدقول باشی ولی حتّی زهر بدقولی هم گرفته میشود اگر به انگشت مبارک زحمت بدهی و به طرف مقابل پیام بدهی، گرفتاریات را توضیح بدهی و با هم وقت جدیدی مقرّر کنید. یا نه، خبر بدهی که مشکلی پیش آمده و کلّاً مصاحبه لغو شود. در حال تعلیق و بلاتکلیفی نگه داشتن دیگران ظلم است.

و این روزها در این حد نازکم که چنین رفتاری میتواند به همم بریزد، دلآشوبه بگیرم و احساس تب کنم و دلم بخواهد همۀ کار و زندگی را رها کنم و به سکوت و تاریکی پناه ببرم... همینقدر تباه و فرسوده...

بگذریم... کار داشتم امّا گفتم بیایم اینجا بنویسم بلکه آرام بگیرم. ادامۀ ماجرا را بگویم... از تداعی کودکی تکیدهام...

خانوادۀ بسیار جوانی بودیم. پدر و مادری که هم را در پانزده و بیست و یک سالگی، پشت آوارگیِ اول جنگ در ماهشهر، خانۀ کسی که دوست مادر و قوم و خویش پدر بود ملاقات کرده و خواسته بودند. دختری که فکر کرده بود آموختههای دوران پیشاهنگی را میتواند برای کمک به دفاع از شهر جنگزدهاش به کار ببندد و پسری که از حدود یازده-دوازده سالگی به خاطر فقر خانواده وارد مدرسۀ حرفهای پالایشگاه نفت شده بود، همزمان در مدارس شبانه درس خوانده بود و در آن سن کارگری بود که به ماهشهر منتقل شده بود تا در تأسیسات نفتی آنجا کار کند.

دختری که در هشت سالگی و پسری که در شانزده سالگی مادرهایشان را از دست داده بودند. پسر را سادگی و مهربانی دختر و دختر را شاید عمق درک و حرفهای بزرگتر از سن پسر جذب کرده بود. پسری که بعدها در خاطرات همۀ فامیل، درونگرایی، سختکوشی، علاقه و شباهتش به داریوش خواننده و پیکان جوانان زردرنگش بارزترین شاخصههای سالهای اول جوانیاش بود.

علیرغم مخالفت پدرها، با اصرار توانستند ازدواج کنند و به زندگی سختشان وارد شوند. در سالهایی که خاطرم هست مادر میگفت میشد که هفته به هفته را با نان خالی سر میکردند و کسی باخبر نمیشد. از آن زندگیهای غریب که حتّی در سختترین تنگناهای مالی هم به کسی روی احتیاج نیاورده بود.

سال 61 که به دنیا آمدم، پدر از آن سربازهای متولد سال 37 بود که قبلاً به خاطر مدرک دیپلم از خدمت سربازی معاف و بعد به خاطر جنگ دوباره به سربازی خوانده شدند. وقتی به دنیا آمدم مادر نوجوانم در شیراز تنها بود و پدر سربازم را به عملیات بُستان برده بودند.

پدربزرگ پدر بعد از مرگ مادربزرگم، دو بار ازدواج کرده بود و با همسر سومش زندگی میکرد و پدر حتّی تا مدّتها بعد از ازدواج با مادرم بخش زیادی یا همۀ حقوق ماهانهاش را در اختیار آنها میگذاشت. خانوادۀ پدری مادرم را در غیاب پدر تا میتوانستند اذیت میکردند طوری که پدر بعد از تمام شدن سربازی، سال 62 ما را از شیراز با خود به آبادان جنگی و نسبتاً متروکه برد. پالایشگاه آبادان به خاطر حساسیت تأسیسات میبایست محافظت میشد و اطراف واحدهای استراتژیک و مخازنی که از بمباران جان به در برده بودند باید سنگربندی میشد. عدهای از کارگرها را به آنجا برگردانده بودند. 

ما در یک خانۀ سازمانی کارگری در یک محلۀ خالی از سکنه و متروک چندماهی ماندیم. ولی باز شدّت حملات هواپیمایی و بمباران به حدّی شد که امکان ماندن نبود.

پدربزرگ به دنبال خانوادۀ همسر سوّمش به دشتستان بوشهر نقل مکان کرده بود و پدر به ناگزیر، چون کسی نبود از ما مراقبت کند، من و مادر را دوباره به آنها سپرد و خودش ناچار بود بین آبادان، ماهشهر و دشتستان در رفت و آمد باشد. مسئولیت عموی تنیام هم که چندسالی کوچکتر از پدر بود به دوش او افتاده بود. درس نخواندنها، از مدرسه فرار کردنها و تمام مسائل یک پسر نوجوان بیمادرِ رهاشده... یکی-دو سال سیاه دیگر هم در آن خانه به مادر گذشت، خواهرم را در همان خانه، در تنهایی به دنیا آورد و کسی حتی او را برای زایمان به بیمارستان نرسانده بود. تهمت دزدی، در حالی که خرج آن خانه را پدر و مادرم میدادند، دادن یک اتاق ناامن به یک زن و دو بچۀ شیرخواره بدون امکانات (طوری که چندبار نزدیک بود ما و مادر را عقرب بزند) و مشاجرات هرروزه از کمترین مسائلی بود که مادر و به تبع آن پدر در آن خانه دست به گریبانش بودند. 

تا اینکه تحملشان به سر آمد و اول جوانی با روانهای خسته و زخمی، سالهای اجارهنشینی شروع شد. از حدود سه تا 11 سالگی را در آن شهر غریب، هرسال در یک خانۀ اجارهای گذراندیم. عمو را هم که با ما بزرگ میشد از همان خانهها به سربازی فرستادند، بعد سر کار و بعد پدر و مادرم برایش خواستگاری رفتند و با یک جشن عروسی روستایی زندگیاش آغاز شد.

همۀ این سرگذشت فرساینده باعث شده بود تا پدر و مادر من هم مثل خیلی از والدین آن سالها اعصاب درستی نداشته باشند و مراقبت از رفتارشان با ما شاید از آخرین دغدغههای زندگی باشد.

دختری نحیف و نازکنارنجی بودم که نقاشی از همان روزها که خودم را شناختم مرهم ترسها و همدم تنهاییهایم شد. از حدود سهسالگی شدم "دختر گنده"!، چون خواهر بزرگتر بودم! باید عاقلانه رفتار میکردم و چون هنوز معنی رفتار عاقلانه را نمیدانستم مداوم مورد تنبیه بدنی قرار میگرفتم. حتّی عمویم حق داشت در حضور پدر و مادر، به خاطر دستخط! مداد زاویهدار و خودکار بیک لای انگشتهای ریزۀ دستم بگذارد و تا حدی که از فرط درد و گریه نفسبُر شوم به فشار دادن ادامه دهد یا به خاطر نیم ساعت دیر رسیدن از مدرسه و شیطنت در راه، کبریت شعلهور پشت دستم بگذارد. دختربچهای را که آنقدر نحیف و ضعیف بود که تابستانها یک روز درمیان گرمازده میشد و غش میکرد و از مدرسه به خانه فرستاده میشد. از ترس و اضطراب از این تنبیههای هرروزه و شاهد مداوم مشاجرات سنگین پدر و مادر بودن، شبادراری پیدا کردم. بابت آن هم بیشتر تنبیه میشدم. یک صبح، حدود 8سالگی، بابت خیس بودن تشکم در خانۀ یکی از اقوام آنقدر کتک خوردم که با معدۀ خالی بالا آوردم و سه روز در بیمارستان شهری که مسافرش بودیم بستری شدم. و بارها، نصف شب محکوم شدم که با لباس خیس تا صبح در حمام بمانم و نخوابم. 

با تصویر این تنبیهها از پدر و مادرم هیولا نساز. مهربانی هم کم نداشتند و شاید بیپشت و پناهی، آوارگی از جنگ و آوار شدن آن همه مسئولیت در سن کم بر سرشان، مشکلات مالی شدید و آموزشندیدگی و آرامشی که خودشان نداشتند آنها را به چنین واکنشهایی وامیداشت. حتّی وقتی کمکم داشتیم به ثبات و آرامش میu200dرسیدیم یک مأمور سلب آسایش، زنعمویم- زنی ناآرام، قدرنشناس و دوبههمزن وارد خانواده شد. پدر و مادرم را بخشیدهام ولی او را که سیاهی بیشتر سالهای کودکیمان را از چشم او میبینم، نمیبخشم.

در همان سنّ کم، با تمام این رفتارها خشمگین نمیشدم از پدر و مادر و درماندگیشان را درک میکردم. دلم هم برایشان میسوخت ولی ترس از همان کودکی با من بود. ترس از کتک خوردن، ترس از جدایی پدر و مادرم و حتّی در بازهای ترس از اینکه فرزند واقعی پدر  و مادرم نباشم. خواهر کوچکم بین دوستان خانوادگی محبوبتر بود و از طرف پدر و مادر هیچوقت به این سختی عقوبت نمیدید. همین باعث شده بود حس کنم فرقی بین ما هست و دلیلی که کمتر دوستم بدارند.

با این همه به شدّت خیالپرداز بودم و همان بود که نجاتم میداد. آرزوهایم را در نقاشیهایم زندگی میکردم. در بازیهای انفرادیام و در دنیای خیالیِ اطرافم در راه خانه و مدرسه... گاهی دنیای خیالم پناهگاهی لطیف و روشن بود و گاه جایی برای انتقام گرفتن از زندگی. در بخش اول، شخصیت داستانهای خوش مندرآوردیام میشدم و زندگی بسیار خوشی داشتم. در بخش دوم، وصیتنامه و نامۀ خداحافظی مینوشتم و بمب اختراع میکردم اما هیچکدام را عملی نمیکردم. پدر و مادرم را به شدّت دوست داشتم.

با این همه از دست نوازششان و از خاطرات خوش با آنها هم محروم نبودم.

یک بار دستهجمعی با عمو و همسرش رفته بودیم بوشهر... در یکی از بازارها، پدر و مادر مشاجره کردند و پدر به نشانۀ ناراحتی از جمع جدا شد که برگردد خانه. من دلم به حال تنهایی پدر سوخت و دنبالش راه افتادم. بقیه فکر کردند من با پدرم هستم ولی من از ترس به پدرم هم نزدیک نشدم. با فاصلۀ زیاد بدون اینکه بداند پشت سرش راه افتادم که مراقبش باشم... حدود چهل دقیقه تا ترمینال پیاده رفت و سوار یک مینیبوس شد و تازه آنجا از پنجره مرا دید و فهمید این همه راه دنبالش آمده بودم.

خاطرهنویسی آسان نیست... تفکیک صحنهها و محاکات و جنگ مداوم با خود برای اینکه برخی را بگویی؟ نگویی؟ جان به لب میکند...

ادامه دارد... اما نمیدانم چطور و از کجا... 

مناظر دلخواه...

ما را در سایت مناظر دلخواه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 186 تاريخ: چهارشنبه 11 خرداد 1401 ساعت: 8:41

صفحه بندی