دست های سردِ ترک خورده اش، گوشه ی ذهنم مانده است. آن نگاهی که به قواره ی کوچکش سنگین آمده بود، آن تسلیمِ هوش، مشاعرِ حی و حاضری که از آنچه بر سرش می رفت، آگاه بود.
این روزها کجاست... توی خیالم، هزاربار برگشته ام به سمتش، هزاربار قسمش داده ام که به من اعتماد کند و راستش را بگوید... از کجاست، توی این دنیا کسی را دارد؟ دستش را هزار بار گرفته ام و به هزار نام صدایش کرده ام... تا سالهای سال بعد، دیده امش که قلب چروکیده ام، بالیدنش را، سر و سامان گرفتنش را، و دست هایش را که برای همیشه با سرما و ترک خوردگی خداحافظی کرده اند، می بیند و جوان می شود. انگار مادری... انگار آموزگاری... هزار بار در خیال...
ما را در سایت مناظر دلخواه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 128