
ممنونم رهگذر. پیامت را خواندم. ناامید نیستم که بتوانم آنچه آرزو کردی بشوم ولی نقداً خوش نیستم. امروز فکر میکردم که شاید اگر این لحظه کسی پیدا میشد که حال خوش و عدم وابستگی تمام اطرافیانم به من را تضمین کند، از خدا میخواهم که استراحت ابدی را نصیبم کند اگر باشد. بعد فکر کردم از آن هم میترسم. اما از تو و از اینکه با من حرف زدی ممنونم. مدتها در این حیاط خلوت صدای پای دیگری جز خودم را نشنیده بودم. خوشحالم کردی. ویرایش صبح 12 آذر: باز هم متشکرم رهگذر. پاینده باشی و سربلند. بخوانید...
ادامه مطلب
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align=""> بخوانید...
ادامه مطلب
برخاستی که بر سر آتش نشانیام......
ادامه مطلب
لبریزم ازxa0 آرامش، به گل نشستنِ یک باغ شمعدانی در دلم را به تماشا نشستهام و دائمالذّکرِ سپاسم به هر زبانِ ممکن. خدایا شکرت خدانگهدار سایهی پشتِ پنجره... آنِ دیگران....
ادامه مطلب
نمیدانم برای دنیا چه اتّفاقی میافتد، واقعاً بعضیها شبیه ویروساند. در این بازه که کار اجزای جهان گذشته از میرایی، شکلی شدهاند که وابستگی داشتن آسیبپذیرت میکند؛ همیشه چیزی برای به چپاول رفتن داری. خیلی چیزها عجیب و خالی شدهاند و برای معنا نگه داشتن روی خط کوتاهِ بودنت، باید زحمت بکشی، باید دنبالش بگردی و برایش هزینه کنی. شادی مفهومِ غریبهایست شاید این میان ولی ترکیده و تمام نبودن هنر است. من راهِ «نایتینگِل» شدن را برگزیدهام به جای آنکه در این مکّاره بازارِ جنگ و قتلِ معنا، تفنگ دست بگیرم. جدّی گر...
ادامه مطلب
لبریزم از شوقت، پروردگارم. گاهی میان شلوغ ترین شلوغیها، انگار منم و تپه ای بلند در مسیر نسیمهای بشارتت که تازه ام کنند، انگار تمام جهان است و صدای من و گوشِ تو، تو که گُنگیِ دلخواهِ زبانمی، وقتِ تماشا کردنت از این کالبد پُر زخمِ بی شکُوه، در آستانه ی بزنگاهی که زرق و برقْ دارَم کند شیدایی ات. دوس...
ادامه مطلب
یادآوری:به چشم هایم، به دستهایم، به گام هایم و به قلبم، لیاقت بده، مَحْیایم کن، ژرف و پربرکتم کن، لبریز و زایای لبخند، حمایت و دلگرمی، برای همه ی آنهایی که سر راهم قرار می دهی. اندوخته ی عشق و احترام زیادی که به من بخشیده ای، به پیشگاه خودت می آورم، بیاموز افشاندنش را، متبرکش کن و برویانش، هزار هزار مزرعه ی سبز را... ...
ادامه مطلب
این روایت میترسانَدَم، که حضرت عیسی را دیدند در دشتی، سراسیمه و عاصی میدوید، بعد که علت را پرسیدند، فهمیدند که از مجادله با نادانی به آن حال افتاده بود... جهل، کوریِ ترسناکی میآورد، تاریکی اش مُسری است و شبِ ترسش، دامنگیر. مرا از این جماعتِ دَدخوی کثیفِ تروریست، بیشتر از اسلحه و خون ریختنشان، جهلِ مطلق و جهانِ کری و کوریِ محضی میترسانَد، که خود را در آن به زنجیر کشیده اند. این مجانین، خاکستر حاصلِ تاریخ تمدن بشر را به باد میدهند و ترسِ اصیل این است... ...
ادامه مطلب
پای قولهای خودت به خودت، بیش از هر حرف دیگری باید بایستی. برای همین دارم به این فکر میکنم که یک قولی به خودم بدهم. دلیل فکر کردن، امکانسنجیست. قولِ دشوار من، ادوات و برنامه و چیزهایی لازم دارد که با فکر کردن و زیاد فکر کردن پیدا میشود. جای قولم که سفت شد، گفته میشود. قرارداد مهمیست. اما یک خو...
ادامه مطلب
حال دلم را خوب کن، مهربانم، دست و دلم را بیشتر نگه دار، مهربانم. از جلوی چشمم هیچ جا نرو، نگذار چشم هایم به جایی بروند، سخت آسیب پذیرم... خدای مراقب...
ادامه مطلب
آهوی بخت من... گُزَل...
ادامه مطلب
سعی میکنیم نشویم حالا... گاهی اینکه دنیا روی نازیبایش را نشانت بدهد، زیاد هم بد نیست. بالاخره امیدوارتر میشوی که یک چیزی، دستی، جریانی، محافظ توست. «تو»ی شکستنی، «تو»ی پوست کلفتِ پُر ادعای همیشه کم رمق؛xa0 مرداد سال هفتاد و دو بوده که اولین پدربزرگ زیر خاکها خودش را جا گذاشته و به آسمان رفته؛ کم به یادت هستیم آقاجانم، اما کاش تو کم به یاد ما نباشی، حالا که بعد سالها دوری، امکان آبپاشیِ خانهی کوچک زمینیات را دارم، آنقدر همهچیز طول کشیده که نمیدانم از کجایش بگویم برایت. آنقدر سن و سالدار نشده بو...
ادامه مطلب
تو به من حال خوب دادی، خودت نگهدارش بودی و نشانم دادی که مهربانی و عشق و شادی، بلندترین بخت آدمیست، خدای مهربانم، یک شکر تو از هزار نتوانم کرد. رتبه یک دکتری مدیریت محیط زیست شدم:)...
ادامه مطلب