مناظر دلخواه

متن مرتبط با «هیچ مگو از مولوی» در سایت مناظر دلخواه نوشته شده است

من از دوردستu200cهای رگِ گردنم

  • نیلوبلاگ

    به تو ابرازهای کوچک و مبتذل کردن سیرَم نمیکند. به تو ابرازهای نفَسبُر کردن در توانم نیست؛ تو گفتهای که خیلی همین نزدیکیهایی، گفتهای امّا من نزدیکیهای خودم نیستم گویاxa0که لرز گرفتهام. تو به من بیا، فکرَم شو، خاطرَم شو، یادَم بده چطور برگردم به خودَم و از نزدیکیهای خودم در تو به حَل شدن نزدیکتر شوَم، ابراز شوَم، آنگونه که لایقش هستی عزیزم، پناهَم....

    ادامه مطلب
  • خمیازه

  • نیلوبلاگ

    بسیار گفتن برای آن که نمیخوانَد، برملا کردنِ رازهای بیاهمیت درون، چه فایده... چه فایده که دیر بزرگ میشوم، چه فایده از دنیا ندیدگی؟...

    ادامه مطلب
  • زمانِ از دست رفته

  • نیلوبلاگ

    گاهگاهی که کسی میگوید «دوستم دارد»، بیشتر میفهمم که «دوستت دارم»؛xa0معشوقِ جان به پاییز آغشتهی من...xa0 برای هر چیزی جز نام تو گریه میکنم؛ تو چشمهای من شدهای، خودِ گریستنم....

    ادامه مطلب
  • بازآمدن

  • نیلوبلاگ

    حال من به خوب بودن میرود، چون علیرغم زخمهای درون، یک دنیا مرهم هست، عشق فراوانیست که از یک فوج چشم معصوم و خندان، به قلبم میرسد، تحملی ست که با وجود ناباوری ام، در جانم است، روحیست که رخوت و رکود را برنمیتابد و خداییست که همیشه فکرهای خوب و به وقت میرساند. شاکر نباشم چه کنم، بی اندازه هستم و خویش را به موهبت اینجا که در حال رفتنش هستم متبرک میکنم، شکر و شکر و شکر. ...

    ادامه مطلب
  • بگومگوهای نیمه شبانه

  • نیلوبلاگ

    پشت پنجره، تَشْ بادِ شبانه میوزد، دوتا گربه سر هم جیغ میکشند و صدایشان، تنم را منجمد میکند. شعر کالی پشت در قلبم استخاره میکند، که در را باز کند یا نه، جیغ گربه ها فراموشش میکند که کارش چه بوده و در بزند که چه... آهنگ میشنوم، فکر میکنم، به فکرهایم نهیب میزنم، یکی به دو میکنیم، سر باید و نب...

    ادامه مطلب
  • از کجا...

  • نیلوبلاگ

    یادآوری:به چشم هایم، به دستهایم، به گام هایم و به قلبم، لیاقت بده، مَحْیایم کن، ژرف و پربرکتم کن، لبریز و زایای لبخند، حمایت و دلگرمی، برای همه ی آنهایی که سر راهم قرار می دهی. اندوخته ی عشق و احترام زیادی که به من بخشیده ای، به پیشگاه خودت می آورم، بیاموز افشاندنش را، متبرکش کن و برویانش، هزار هزار مزرعه ی سبز را... ...

    ادامه مطلب
  • از ژرفای اندوه

  • نیلوبلاگ

    میدانم که هستی، حالِ بدم را از چشم تو نمیبینم. افولم به سرازیرِ فشردگی را در آغوش توست که زنده میمانم. مثل محتضری در دستهای مُنجی، دَردکِشان، صبورم، بیقراریهای مزمن را پَر بده از روزگارم، یا... یا ببرم پیش خودت؛ تحملم کم شده، آن صبورِ پوست کل...

    ادامه مطلب
  • باز باران

  • نیلوبلاگ

    پشت چنین شیشههایی، چنینم، موجودِ پشتِ چنین شیشههایی و نه هیچ چیز دیگر... از اینجا خواهم رفت، اما همیشه مرجع روحم خواهد ماند. چنینم، چنان است، پشت هاشورxa0ِ کسری خیس از ثانیه... :)...

    ادامه مطلب
  • از پشت پنجره های قدیمی

  • نیلوبلاگ

    منصفانه اش این است، که هنوز قشنگترین عکس من، یادگار دوربین کهنه ی توست. ولی با لبخند باید بگویم که گذشته ها گذشته، ما برای هم درگذشته ایم. اما به آن روزها، احترام خواهم داشت، و یادت خوش. از آن که بودیم، درگذشته ایم، راه هایمان را یافته ایم، امیدوارم، و آن روزها، لابد به ما کمک کرده است....

    ادامه مطلب
  • آوازخوانِ کشف ها

  • نیلوبلاگ

    خویش یافتگان، رستگارانند.xa0 پیدا کردنِ الگوهای فردی، ساختن یک چارچوبِ ویژه برای خویش، سهل ممتنعی ست، که اگر میسر شد، قزل آلای رنگین کمانی خواهی بود، افتاده ی نترسی، در مسیر آبهای آزاد، بی که راهت را گم کنی، بی که از سبدِ بی نهایت مسیرهای موجود، به اسراف بیفتی، مسیرِ آگاهانه ی خویش را خواهی رفت، دیدنی...

    ادامه مطلب
  • پس از سالها

  • نیلوبلاگ

    امروز، قشنگ و به یادماندنی بود، به خاطر راشین و دخترهای نازنینش، بعد از هفده_هجده سال رفیق ِ به جان بسته ات را ببینی، یعنی یک هدیه ی جانانه، خود خود خودش بود، خود خودم بودم، خودمان، دخترهای شانزده هفده ساله ی آن وقت ها، برای یک روز، شیطنت کردیم، خندیدیم و خاطره های جوانی مان را مرور کردیم، چه روزهایی بود، چه روزهایی......

    ادامه مطلب
  • هیچ مگو...

  • نیلوبلاگ

    به گذران در شهر و خانه ی جدید کم کَمَک خو می گیرم. آن حس غربت و دلتنگی روزهای اول کمرنگ می شود و جای خود را می دهد به انگیزه های نو، دویدن ها، برنامه ها و طرح هایی که یکی یکی در نوبت اجرا شدنند. فاصله ها برایم مفهومی نو پیدا کرده اند، دیگر خیابان های ناآشنا بیقرارم نمی کند، می دانم پایم را کجا می گذارم و دلم قرص است که خدای مهربان محافظ و مراقب همیشگی من است. روزهای بیقراری و پژمردگی، چهره انگار یک شبه پیر می شود، روزهای آرام و قرار و سبکبالی، نشاط گم شده را به تمام سلول های تن برمی گرداند. من پ...

    ادامه مطلب
  • هَپَل نگاشت، آن جور که بعدتر از نوشتنش پشیمان میu200cشوند!

  • نیلوبلاگ

    سعی میکنیم نشویم حالا... گاهی اینکه دنیا روی نازیبایش را نشانت بدهد، زیاد هم بد نیست. بالاخره امیدوارتر میشوی که یک چیزی، دستی، جریانی، محافظ توست. «تو»ی شکستنی، «تو»ی پوست کلفتِ پُر ادعای همیشه کم رمق؛xa0 مرداد سال هفتاد و دو بوده که اولین پدربزرگ زیر خاکها خودش را جا گذاشته و به آسمان رفته؛ کم به یادت هستیم آقاجانم، اما کاش تو کم به یاد ما نباشی، حالا که بعد سالها دوری، امکان آبپاشیِ خانهی کوچک زمینیات را دارم، آنقدر همهچیز طول کشیده که نمیدانم از کجایش بگویم برایت. آنقدر سن و سالدار نشده بو...

    ادامه مطلب
  • کوتاه تر از رؤیا

  • نیلوبلاگ

    رفتنی می رود، عطرش جا می ماند کنار تنهاییِ همیشه ی تو، ای پاییز......

    ادامه مطلب
  • بازمکانی

  • نیلوبلاگ

    خسته نیستم، اما سرحال و انرژیک هم نه... هنوز در بازمکانی، خودم را پیدا نکرده ام، گاهی انگار آدمِ سختی می شوم. می روم، می آیم و هجوم افکار، حافظه ی کوتاه مدتم را به شدت مختل می کند. بدتر از ماهی قرمز حتی، انگار در حرکت، در ایستایی، تنم باشد اما یاد و ذهن و روحم نه...xa0 دیروز سر کلاس، هر جمله ی استاد را همان چندثانیه بعد فراموش می کردم، چهره ی آدم ها معنی نداشت، چیزی معنی نداشت، معنیِ چه؟!...

    ادامه مطلب