
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align=""> بخوانید...
ادامه مطلب
خدایم دوستت دارم پناه منی، قوت قدمهای منی شفای رنجهایی که به روحم دادهام و دوای تمام بیقراریهایی که خط عمرم را به آنها رساندهام. کلید بازگشت از همهی غمهایم تو هستی مرجع من ولینعمت من مرا از آنکه به یادت نباشم حفظ کن. مرا از آنچه دوست نداری دور بدار. الهی آمین بخوانید...
ادامه مطلب
سکوت، وضعیت فراگیریست. از زبان سرریز میکند به چشمهایت... به ذهن، به دستها... تمام هیاهوی توی سرت از یک زمانی شروع میکند به تهنشست کردن. نمیدانم که چرا... فرصت نمیشود که بدانم چرا هنوز در مقابل این یکی مقاومت میکنم. منی که یکی یکی به قوانین تبعیدگاه بزرگ عادت کردم، چرا هنوز دستهایم دوست دارند چیزی بنویسند، چشمهام دوست دارند بگویند و ذهنم به خلوتیاش عادت نمیکند. واقعیت این است که دیگر چیزهای زیادی توی سرم نیست. واقعیت این است که دیگر رمقی نیست، فقط میشوند بیننده بود، میشود لبخند زد و م...
ادامه مطلب
چیزی نیست. دیگر حرفهای نابهجا را جواب نمیدهم. ترک میخورم ولی وانمود میکنم هیچ اتفاقی نیفتاده، چون اینطوری بهتر است و در وقت صرفهجویی میشود. ترکها درد دارند ولی وقتی اتفاق افتادند، مال من شدهاند و به خلوت من اضافه شدهاند. نشان دادنشان هم آنها را برطرف نمیکند. پس اجازه میدهم مال من بمانند. کار کنیم. بخوانید...
ادامه مطلب
کار عمیق اجازه نمیدهد بیشتر اینجا بنویسم. چندتا میخک کمرنگ از دسته گل مانده که از پایداری و ماندگاریشان ممنونم. رواداریام بیشتر و حرف زدنم کمتر شده، تغییراتی که دوستشان دارم. خدا همیشه خیلی بیشتر از حقم به من بخشیده، این روزها بیشتر... الهی شکر. فکرم باید هنوز هم به جاهای بهتری برود، من از خاطراتم فرار نمیکنم. خاطراتم بستر یک رودخانۀ پرآب و زندهاند که قایقم را به پیش میبرند. توی جیبهایم ترسیدگیهایم را پنهان کردهام، ستارۀ دلاوری کوچکی به سینهام چسباندهام. یادم هست که فرصت زیاد نیست. یادم می...
ادامه مطلب
دیروز فرصت نشد گزارش کار یا چیز دیگری بنویسم. کار تولید محتوای ویدئویی به خاطر سرعت بد اینترنت بسیار سنگین و وقتگیر شد و تمام دیروز و بخشی از امروزم را گرفت. البته بجز دو ساعتی که به دلیل فشار زیاد به زانوها، کمر و چشمها تصمیم گرفتم از خانه بیرون بزنم، طبق معمول هر ماه گذرم به شهر کتاب بیفتد و با دوتا کتاب داستان کودکانۀ جدید به خانه برگردم. امروز هم چشمم آب نمیخورد بهجز سفارش پژوهشکده بتوانم کار بیشتری انجام بدهم. امیدوارم پیشرفت قابل قبولی داشته باشد. جای دوتا جوجه قمری که یکی-دوماهی مهمان ما...
ادامه مطلب
غرق کار شدن گاهی نجاتدهنده است ولی ممکن است پیش هم بیاید که یک روز، یکدفعه ماشینیبودنت را برنتابی، احساس کنی که دوست نداشتی اینطور پیش برود. چارهاش یادآوریست و شکر. بخوانید...
ادامه مطلب
در آغازی دیگرم. میزی برای کار- در اتاقیست که پنجره ندارد و از همه دور است. بنابراین مینویسم تا زنده بودن را به خاطر داشته باشم. - مقاله تکمیل شود. : چشم. - گزارش تکمیل فراموش نشود. :چشم. - محتوا تولید شود. :چشم. - گزارش تولید... :چشم. - کار پژوهشکده ادامه پیدا کند. :چشم. - گزارش پیشرفت کار... :چشم. حالا باید رفت و باقی روز را در ساعت 18:46 دقیقه نجات داد. چکلیست گزارش برای ساعت 23: مقاله ... 70% پیشرفت محتوا ... عدم تولید پژوهشکده ... عدم پیشرفت پیام ناظر: نتایج رضایتبخش نیست. س...
ادامه مطلب
شروع کار: ساعت 7:30 برنامه امروز: تمام کردن نیمهتمامهای دیروز چکلیست انجام کار تا ساعت 12: مقاله ... تولید محتوای سفارشی ... کار پژوهشکده ... بخوانید...
ادامه مطلب
دیگر یک غریقِ شناور روی آبم. یک جسد بادکردۀ دوستنداشتنی که رهایی و تنهاییاش را دوست دارد. شناوریاش بر دریای همهچیز، و وظیفهای را که دیگر نسبت به هیچ چیز ندارد. بخوانید...
ادامه مطلب
برای شما مینویسم چون به گمانم میشناسمتان... سالهاست دلم میخواسته این را به شما بگویم، اما نمیدانستم چطور بگویم که زخم کهنهای تازه نشود. دلم میخواسته مرا حلال کرده باشید، قریب به 14 سال گذشته و کسی از آن روزهای من چیزی نمیداند و هر چه که پیش آمد در قدرت من نبود و بعدها مرور زمان هم مرا آدم دیگری کرد. کسی که جور دیگری میدید و زندگی میکرد و میخواست. پس از آنچه گذشت و میدانید، ورق زندگی من برگشت و روزهای سختی را پشت سر گذاشتم. روزهایی که حتی فکر میکردم ممکن است از آه دل شما باشد. به هر روی، قصه درا...
ادامه مطلب
احساس میکنم به مرگ نزدیکم... خدایا، هادی، زهره، مادر، پدر و دخترهایم را به تو میسپارم. اگر مرگم نزدیک است، آنها را، و مرا دریاب، و بیامرزم. بخوانید...
ادامه مطلب
نمردم اما بیشتر از یک سال است که این حال را تجربه میکنم. حالِ در یک قدمی مرگ بودن را... مزمن، گاهی کمرنگ و گاهی پررنگ... و بلد نیستم به راحتی بعدش فکر کنم. همانقدر که حالا و همیشه بلد نیستم و نبودهام که نگران کسی جز خودم نباشم... حتی بعد از مرگ هم دلواپسیِ احوال عزیزانم رهایم نخواهد کرد. این روزها همهچیز آزارم میدهد. قلبم تحمل ندارد و تمام تنم برآشوبیده است علیه تحمل... علیه مدارا... علیه ادامه دادن... و این صفحه را نگه داشتهام که چاه من باشد. که حرفهای گفتنیِ بدون گوش را اینجا بنویسم...&n...
ادامه مطلب
ممنونم رهگذر. پیامت را خواندم. ناامید نیستم که بتوانم آنچه آرزو کردی بشوم ولی نقداً خوش نیستم. امروز فکر میکردم که شاید اگر این لحظه کسی پیدا میشد که حال خوش و عدم وابستگی تمام اطرافیانم به من را تضمین کند، از خدا میخواهم که استراحت ابدی را نصیبم کند اگر باشد. بعد فکر کردم از آن هم میترسم. اما از تو و از اینکه با من حرف زدی ممنونم. مدتها در این حیاط خلوت صدای پای دیگری جز خودم را نشنیده بودم. خوشحالم کردی. ویرایش صبح 12 آذر: باز هم متشکرم رهگذر. پاینده باشی و سربلند. بخوانید...
ادامه مطلب
بله... قریب نُه ماه تنفس لازم بود. بابت تحمل بیدار شدن تمام ریشههایی که تکانههای نخستین برونریزی از دل بخش تاریک گذشته جنبانده بود. بعد از آن که احوال من جا آمد و خودمان را جمع و جور کردیم، گفتند خواهر دو شب دیگر باید بستری و تحت نظر بماند و دیگر میتواند غذا بخورد. مادر ماند تا تلاش کند برای خواهر اتاق خصوصی بگیرد و پدر مرا با همان احوال نیمهجان به خانه رساند و در راه کمی خرید کردیم. که غذا بپزم و خوراکیهایی که سرپرستار گفته بود را آماده کنم تا هرکدام از والدین که بنا بود شب را کنار خواه...
ادامه مطلب
لایو دوستم درمورد تجربههای سخت کودکی در برقراری ارتباط با والدین و خاطرات کمابیش تلخ و تأثیرگذاری بود که در این رابطه داشت. بعد از شرکت در آن جلسه، آقای مربی را انسانی گرم و صمیمی و بهدور از بازارگرمیهای مرسوم شناختم و حس کردم آن جمع، فضای امنی دارد. تا مدّتها در لایوها شرکت کردم و فقط شنونده بودم تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتم و در یکی از دورههای آموزشیشان شرکت کنم. آن دوره به من کمک کرد از لاک تنهایی و درونریزی بیرون بیایم و به خاطر بهتر شدن احوالم تلاش کنم. هرچند تمام نقطهنظرات مربّی برایم...
ادامه مطلب
امروز خوب بیدار شدم اما الان خوب نیستم. برای روند تحقیقم مجموعه مصاحبههایی انجام میدهم. با هماهنگی قبلی به گزینههای مورد نظر زنگ میزنم و مصاحبه را تلفنی انجام میدهم و ضبط میکنم. امروز یک مورد بدقولی دیدم که قسمت غیرقابل تحملّش بیمسئولیتی و لاابالیگری درمورد وقت دیگران بود. به اقتضای زندگی امروز میتوانی بدقول باشی ولی حتّی زهر بدقولی هم گرفته میشود اگر به انگشت مبارک زحمت بدهی و به طرف مقابل پیام بدهی، گرفتاریات را توضیح بدهی و با هم وقت جدیدی مقرّر کنید. یا نه، خبر بدهی که مشکلی پیش آمده و کلّاً...
ادامه مطلب
من پمپ کوچکی هستم. از طلوعهای هربارهام، نفس ناچیزی به جان عرضه میدارم. مثل غنچهی ریزی، در پایینی ترین اشکوبهای ساقهی گمشدهای در یک دشت انبوهِ بابونه. من غنچهی ریز پنهانِ یک بابونهام که به آن دشت انبوه، به سهم ناچیزش، عمق و جزئیات میدهد. همانقدر ناچیز، همانقدر تأثیرگذار. همانقدر ریز و تعیینکننده، که ارزش ساختن یک ذرهبین را... بخوانید...
ادامه مطلب
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align=""> بخوانید...
ادامه مطلب
نیاز داشتم که اینجا بیایم و مفصل بنویسم. چه خوب که اینجا را نگه داشتهام و هیچگاه دستخوش طوفانهایم نشده... اینجا و خلوت دلخواهش که دیگر کسی نمیخوانَدَش ولی نیاز مرا به «ننوشتن برای خودم» رفع میکند. هرچه به سنم اضافه شد فهمیدم چقدر ضعیفتر و کمجاتر از آنم که از خودم انتظار داشتم. اینجا بای...
ادامه مطلب