
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align=""> بخوانید...
ادامه مطلب
خدایم دوستت دارم پناه منی، قوت قدمهای منی شفای رنجهایی که به روحم دادهام و دوای تمام بیقراریهایی که خط عمرم را به آنها رساندهام. کلید بازگشت از همهی غمهایم تو هستی مرجع من ولینعمت من مرا از آنکه به یادت نباشم حفظ کن. مرا از آنچه دوست نداری دور بدار. الهی آمین بخوانید...
ادامه مطلب
بله... قریب نُه ماه تنفس لازم بود. بابت تحمل بیدار شدن تمام ریشههایی که تکانههای نخستین برونریزی از دل بخش تاریک گذشته جنبانده بود. بعد از آن که احوال من جا آمد و خودمان را جمع و جور کردیم، گفتند خواهر دو شب دیگر باید بستری و تحت نظر بماند و دیگر میتواند غذا بخورد. مادر ماند تا تلاش کند برای خواهر اتاق خصوصی بگیرد و پدر مرا با همان احوال نیمهجان به خانه رساند و در راه کمی خرید کردیم. که غذا بپزم و خوراکیهایی که سرپرستار گفته بود را آماده کنم تا هرکدام از والدین که بنا بود شب را کنار خواه...
ادامه مطلب
لایو دوستم درمورد تجربههای سخت کودکی در برقراری ارتباط با والدین و خاطرات کمابیش تلخ و تأثیرگذاری بود که در این رابطه داشت. بعد از شرکت در آن جلسه، آقای مربی را انسانی گرم و صمیمی و بهدور از بازارگرمیهای مرسوم شناختم و حس کردم آن جمع، فضای امنی دارد. تا مدّتها در لایوها شرکت کردم و فقط شنونده بودم تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتم و در یکی از دورههای آموزشیشان شرکت کنم. آن دوره به من کمک کرد از لاک تنهایی و درونریزی بیرون بیایم و به خاطر بهتر شدن احوالم تلاش کنم. هرچند تمام نقطهنظرات مربّی برایم...
ادامه مطلب
نیاز داشتم که اینجا بیایم و مفصل بنویسم. چه خوب که اینجا را نگه داشتهام و هیچگاه دستخوش طوفانهایم نشده... اینجا و خلوت دلخواهش که دیگر کسی نمیخوانَدَش ولی نیاز مرا به «ننوشتن برای خودم» رفع میکند. هرچه به سنم اضافه شد فهمیدم چقدر ضعیفتر و کمجاتر از آنم که از خودم انتظار داشتم. اینجا بای...
ادامه مطلب
زمان گذشته است، گذشته است. ولی احساس میکنم که قلب من هنوز برای دوست داشتن تو جوان است. احساس میکنم که اگر کورسویی از تو پیدا شده بود،xa0کیفیت بیتاب تپیدنشxa0شبیه همان وقتهاست. xa0 گلایه نبود اصلاً... گمان بود... بازتاب خاطرهای که ابر آورده بود....
ادامه مطلب
تو یه تیکه از من بودی و هستیxa0و خواهی بود.xa0 عزیز قلبم این زندگی گذشته گویا، ولی با تمام وجود دلم میخواد تناسخ حقیقت داشته باشه، توی یه زندگی دیگه و همهی زندگیهای بعدی زود پیدات کنم و پیشت بمونم، حتّی...
ادامه مطلب
صبح... صبح رو باید اوّل با گریه شروع کرد. بعدش با فراموشی. هرچند که من همیشه از صبحِ خیلی زود، یادم نمیره شکرگزار باشم! داروی بیخاصیتم رو با شکرگزاری میذارم روی زبونم، و تا شب که بخوام باز برم توی ر...
ادامه مطلب
به تو ابرازهای کوچک و مبتذل کردن سیرَم نمیکند. به تو ابرازهای نفَسبُر کردن در توانم نیست؛ تو گفتهای که خیلی همین نزدیکیهایی، گفتهای امّا من نزدیکیهای خودم نیستم گویاxa0که لرز گرفتهام. تو به من بیا، فکرَم شو، خاطرَم شو، یادَم بده چطور برگردم به خودَم و از نزدیکیهای خودم در تو به حَل شدن نزدیکتر شوَم، ابراز شوَم، آنگونه که لایقش هستی عزیزم، پناهَم....
ادامه مطلب
شاخهام که از دهانِ خودم میرویم میپیچمxa0 به حرفهای گمشدهام در آویزگاهِ باد هزار قاصدِ کوچکxa0 مرا صدا زدهاند....
ادامه مطلب
نفسی هزار جانِ از کف رفتهxa0را سقفِ خانه مصادره میکند؛xa0هزار نور، که از چشمهاxa0گریخته و بازتابَش از نگاه، دریغ داشته شده... و ...
ادامه مطلب
این روزها بیشتر از هر وقتی یادت میکنم. شکلِ صدایت را، طرحِ تکیدهی صورتت را... میانسالیم حالا. به آن روزها کم فکر میکنم، ولی قضاوتهای عاقلانهتری در موردشان میکنم گویا. فکر میکنم که داشتم دست و ...
ادامه مطلب
روحیهی باختهام را میکوشم که برگردانم؛ از دل آن روزهایی که کمتر چیزی مانعِ واقعیام بود. مدّتی عهد کردم برای ننوشتن و فشار زیادی تحمّل کردم. مدّتی تسلیمِ در و دیوارِ خانه شدم. مدّتی آیینهای ویژهای ...
ادامه مطلب
تابلوی نقاشی دیگری را شروع کردهام. پایاننامهام صبوری میکند با حالم. دستهایم همیشه میلرزند و لباسهایم به عرق سرد عادت کردهاند. قلبم از بیمحلّی کلافه است. روزها و مناسبتها بیاعتبار شدهاند. ب...
ادامه مطلب
به لبخند و سپاس میسپُرم زخمهای سرگشاده را؛ تنم کبود است و جای فریادهای از عمق جان در سینهام درد میکند. مسیح نیستم، رنج هم لذّتم نیست، به هر وسیله راهِ نفس کشیدن باز میکنم. من «در ریگِ روانم»، لبخندهای برنامهریزی شده، قوتِ لایموتاند. سینوسِ رنج و شادیام موجهای شادی کوتاه و غمِ بلند دارد، بلافاصله....
ادامه مطلب
بسانِ رود که در نشیب دره سر به سنگ میزند رونده باش امید هیچ معجزی ز مرده نیست xa0زنده باش. ... معجزه؟!xa0 ... باران است و تنها نورنَگیر اتاق من که نه پنجره است، نه اسم خاص دیگری میتوان برایش گذاش...
ادامه مطلب
از زندان برگشته بود، لبهاش میخندید و دستهاش میلرزید. گفت که با پاهای خیس، روی زمینِ زمستان، لبِ کارون خوانده است و بازجوها رقصیدهاند. سیگارَش را آنطرفی فوت میکرد که توی صورت من نباشد. به هم گفت...
ادامه مطلب
سبز و پُر جوانهام و هیچ چیزی جز طراوت و سبزی و امید به من راه نخواهد داشت.xa0به مرور دوباره تمامِ روزهای پُرفایدهu200eام را به دست خواهم آورد. دوباره همان زهرای پُرکار خواهم شد،xa0به مرور قوی، قوی و قویتر خواهم شد و زودتر از آنچه فکر کنم، امیدهایم واقعی میشوند.xa0در حالِ سلام به شادیام، قویام و مراقبی بزرگ، دلسوز و مهربان دارم که وقتِ من در دستانِ اوست.xa0 ...
ادامه مطلب
به راهِ بادیه رفتنم، خطا در خطای خوشحال. اینکه هی غلط بنویسم، او هی لوسم کند، ببخشدم، یادم بدهد، عادتِ شیرینم شده است. اینکه خطاهایم توجّهش را جلب کند، و فکر کند باید بیشتر هوایم را داشت. مورچهی شکردانم من، شاد و بررسی از مرجع مورموران طبق کپی رایت و غلتزنان در بهشتِ نگاهش. خوش به من، خوشا به من....
ادامه مطلب
هر زمان دچار به همریختگیهای بیشتری هستم، یا در مرحلهی گذار و تعلیق، بیشتر مینویسم. دو داستان، ماحصلِ حال و هوای تغییرِ این روزها بوده، داستانهایی با بازخوردهای خوب، که بسیار خوشحالم از بابتشان. ...
ادامه مطلب